![]() |
![]() |
|
| گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش ...... هم منتظر حادثه و هم مرد خطر باش |
|
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی. شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: چه اوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق یعنی همین! شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟ استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور. اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!! شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم. به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد گفت: ازدواج یعنی همین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 21:31 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته هرجا بودی یادت نره یه بیت جا مونده داری یه هنجره پر از غزل تو غیبتت تو ساکته تو ای عزیز هرجا بودی طنین این صدا بودی برای زنده بودنم نفس بودی هوا بودی قدم قدم تو جاده ها دلیل رفتنم شدی تو خود تنم شدی حتی اگه جدا بودی هرجا بودی یادت نره یه عاشقی به یادته دو چشم منتظر به در همیشه چشم به راهته فقط خیال ناز توست که این سکوت رو میشکنه دست نجیب تو فقط تار دلم رو میزنه هرجا بودی یادت نره دلم اسیر خواستنه وقتی نباشی کاره من روز و شب رو شمردنه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:49 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:50 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
سلام بچه ها
این شعر از ساخته های خودمه به نظر خودم که خیلی زشته!!! خوشحال میشم نظر بدی که چطوره ولی اینو هم در نظر بگیر که من از بچگی از شعر بدم میومده؟ قصه عشق ما از همان نگاه اول که بدیدمت عقل از سروجسم از جانم برفت
دل من شد قلعه و تو شدی نگهبان که کسی به جز تو وارد نشد از آن
تا چشم تو بشناسد نگاهم من از هر دو جهان آزادم
تا تو شناختی نگاهم دگر از من نماند روانم
جز فکر تو دگر ندارم فکری جز عشق تو دگر ندارم عشقی
دل من لبریز از عشق توست قلب من سرشار از عشق توست
ببین آنمه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمدوتماشا می کرد
که چه کردی تو با دل من از آن دریا مانده قطره ای برجا
دل از دستم ربودی ای گل یاس که بی مهر تو این دل چه تنهاست
بیا با هم شویم ما ای گل یاس که لیلی بی مجنون چه تنهاست
بیا تا مرگمان نامی نباشد بیا تا عشقمان واهی نباشد
بیا تا راهمان جاوید بماند که جای پایمان باقی بماند
بیا تا در شبی همچون یلدا شویم دلدار بی غمها
بیا تا پر کنیم از این دنیا که ویران شود دنیای بی ما
بیا تا بنویسیم سرنوشت رو از سر تا دیگران نتوانند نویسند زسر
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:46 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد. بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را...........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 10:44 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
با تو....
با تو ام ای که نگاهت منو با عشق آشنا کرد ، تو دلم حرم نفسهات فصل سرما رو فنا کرد تویی اونکه تو وجودت نیمی از خودم رو دیدیم ، با حضور عاشقونت به خود خودم رسیدم با تو شادم با تو مستم ، دستتو بذار تو دستم ، بی تو جون میدم به ظلمت ، با تو عشقو می پرستم گم شدم تو شب چشمات ، تو شدی فانوسه راهم ، تو شدی ماه و ستاره ، تو شب سرد و سیاهم با حضورت میشه حس کرد ، یه نفس بوی بهارو ، میشه از لبای تو چید ، عطر باغ قصه ها رو با تو شادم با تو مستم ، دستتو بذار تو دستم ، بی تو جون میدم به ظلمت ، با تو عشقو می پرستم من مسافری غریبم ، توی جاده ی نگاهت ، که چشام مثله قدمهات ، تا ابد مونده به راهت باورم کن که فقط تو ، تویی معنای وجودم ، تو بیا تا غم دوریت ، نره توی تار و پودم با تو شادم با تو مستم ، دستتو بذار تو دستم ، بی تو جون می دم به ظلمت ، با تو عشقو می پرستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:41 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند. برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است. برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد. اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم....
گفتمش: دل ميخري؟! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:39 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
روزي دوست داشتن از عشق پرسيد تو چرا تنهايي ؟ عشق بگفتا : به اين دليل كه تو با هزاران نفري و من تنها با يك نفر كه سرنوشت ان را از من مي گيرد
روزي ممكن از نا ممكن پرسيد مكان تو كجايست ؟ ناممكن جواب بگفتا؟ در روياهاي يك ناتوان..........!!! اگه باديدن من غم تودلت جون مي گيره:ميميرم كه تاابدقلب تو اروم بگيره.اگه بابودن من باغ توديونه ميشه:ميرم امابدون دل بي توديونه ميشه .
اي که گفتي عشق را درمان به هجران کرده اند/کاش ميگفتي که هجران را چه درمان کرده اند |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 17:36 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
به آنهايي که پاييز را دوست ندارند
بگو پاييز همان بهاري است که عاشق شده است ![]() هيچ کس اشکي براي ما نريخت ...هر که با ما بود از ما مي گريخت ...چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 18:42 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
تاریکی... و من امروز در این تاریکی ، چه کسی را دیدم ؟ و چه کس خواهم دید ؟ چشم من تاریک است ، و من امروز شبم شب من تاریک است ، و به جر تاریکی .. عشق را خواهی یافت . عشق من مشکی نیست ، آبی و سرخ و زرشکی هم نیست . عشق من رنگ خداست ، رنگ آن دریاها رنگ عشق های زلال ، رنگ آفتاب معرفت است و من امروز چنین یافتمش ، عشق رنگی است با نام خدا....(یلدا)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 19:44 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
وقتي به دنيا آمدم درون گوشم اذان گفتند وقتي مي ميرم برايم نماز مي خوانند.زندگي چقدر کوتاه است فاصله ي اذان تا نماز اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ... خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند. مغزهاي بزرگ درباره ايده ها فکر مي کنن مغزهاي متوسط درباره حوادث مغزهاي کوچک درباره مردم گذشته کتابي است که بايد بارها خواند واز ان تجربه امو خت اينده کتابي است که اکنون توسط تو نوشته مي شو دبکو ش تا انچه را مي نگاري بعد ازخواندنش لذت ببري.. درعالم دوچيزازهمه زيباتر است: آسمان پرستاره و وجداني آسوده خداوند به هر پرنده اي دانه اي ميدهد ، اما آن را در داخل لانه اش نمي اندازد آرزو ميکنم به اندازه ي کافي شادي داشته باشي تا خوش باشي. به اندازه ي کافي بکوشي تا قوي باشي.به اندازه ي کافي اندوه داشته باشي تا يک انسان باقي بموني و به اندازه ي کافي اميد داشته باشي تا خوشحال بموني بده دستاتو به من تا باورم شه پیشمی میدونم خوب میدونی تو تار و پود و ریشمی تو که از دنیا گذشتی واسه یک خنده ی من چرا من نگذرم از یه استخون به اسم تن تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم نمیدونم چی بگم که باورت شه جونمی توی این کابوس درد رویای مهربونی میدونی با تو پرام از شعر و ستاره میدونی بی تو لحظه حرمتی نداره میدونی در تو این خدا بوده که تونسته گل عشق و بکاره وقتی حتی پیشمی دلم برات تنگ میشه باز عشق تو تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز به جون خودت که بی تو از نفس هم سیر میشم نمیدونم چی میشه بدجوری گوشه گیر میشم ممنونم که بچه بازی هامو طاقت میکنی هر چقدر بد میشم اما تو نجابت میکنی هر کجای دنیا باشم با منی و اَر منی نگران حال و روزم بیشتر از خود منی میدونی با تو پرام از شعر و ستاره
اینم یه عکس از خوذم زشته ولی باحاله
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 12:8 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
تو را دوست دارم نمي توانم عهد كنم كه تغيير نخواهم كرد ... نمي توانم عهد كنم كه خلقيات متفاوت نخواهم داشت... نمي توانم عهد كنم كه گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم كرد ... نمي توانم عهد كنم كه آشفته نخواهم شد ... نمي توانم عهد كنم كه همواره قوي خواهم بود... نمي توانم عهد كنم كه قصوري نخواهم كرد... اما... اما... مي توانم عهد كنم كه همواره پشتيبان تو خواهم بود... مي توانم عهد كنم كه افكار و احساساتم را با تو سهيم خواهم شد ... مي توانم عهد كنم كه تو را آزاد خواهم گذاشت تا خودت باشي... مي توانم عهد كنم كه هر كاري بكني دركت خواهم كرد... مي توانم عهد كنم كه با تو كاملاً صادق خواهم بود... مي توانم عهد كنم كه با تو خواهم گريست و خواهم خنديد ... مي توانم با تو عهد كنم كه كمكت خواهم كرد تا به هدفهايت برسي... اما... اما.... بيش از همه مي توانم عهد كنم كه دوستت خواهم داشت و به خاطرت هر مشكلي را تحمل مي كنم پس تو هم اينگونه باش ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:12 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
*** نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش رابر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:27 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
خیلی اتفاقی شروع شد.با یک سر آغاز نه چندان ماندنی.
اما همین لحظه های کوتاه برای همیشه در ذهنم باقی ماند. گاهی با خود فکر می کنم کاش هیچوقت برای اولین بار دیداری نبود تا من و چشمانش و دل گرفتار شویم. گر چه او با عشقی زود گذر رفت و دیگر نیست اما من هنوز در غروب پاییزی ام به یاد او زمزمه می کنم: منو با یه بوسه ببر تا ستاره ...
ـ به خدا خطا نکردم این و از چشام نخوندی مث یک شهاب روشن اومدی اما نموندی از تو آسمون قلبم رد شدی گذاشتی رفتی با دلم غریبه بودی یک کلام هیچی نگفتی نکنه از من تنها دیگه هیچ نمونده یادت این منم اما هنوزم می مونم با خاطراتت یادته دیدار اول من و تو ساده ساده روبروی هم نشستیم با نگاهی بی اراده تو می گفتی با کلام صادقانه عاشقم باش با همون یه قطره احساس شاعر دقایقم باش گفتی و برات نوشتم از همون چشمای معصوم که منو دیونه تر کرد با نگاهش آروم آروم تا یه روزی بی تفاوت راحت از دلم گذشتی رفتی و حتی یه لحظه به سراغم بر نگشتی زیر بارون پشت شیشه منو چشم به راه نشوندی تو با اون دیونگی هات دلم و خیلی سوزوندی کاش برام همیشگی بود لحظه بودن با تو گر چه با نم نم بارون می شنوم گاهی صدای تو هنوزم تو پیچ جاده منتظر مونده نگاهم یه روزی شاید بفهمی عزیزم من بی گناهم حالا باز تنها ترینم زیر بارونا دوباره تو شب ظلمت چشمات حتی نیست یک تک ستاره شعر دلبستن ما شد با شروعی تلخ و دلگیر آخر این ماجرا رو می گذارم به پای تقدیر |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 18:56 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو مال منی. عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی. عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیافته. عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی. عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 17:8 توسط لیونل(لئو)میگن مهدی!!! |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام اسم من مهدی ولی به لیونل معروفم اینم ایدیمه
to_divonam_mishi این وبلاگ صرفا برای خالی کردن عقده هایی که از این زمونه به آدمم وارد میشه طراحی شده. امیدوارم که لذت ببرید نظر یادتون نره |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 آذر 1386 مهر 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|